سعدى

15

بوستان ( فارسى )

وگر پند و بندش نيايد به كار * درختى « 1 » خبيشست بيخش برآر چو خشم آيدت بر گناه كسى * تأمل كنش در عقوبت بسى كه سهلست لعل بدخشان شكست * شكسته نشايد دگرباره بست حكايت 310 ز درياى عمان برآمد كسى * سفر كرده هامون و دريا بسى عرب ديده و ترك و تاجيك و روم * ز هر جنس در نفس پاكش علوم جهان گشته و دانش اندوخته * سفر كرده و صحبت آموخته بهيكل قوى چون تناور درخت * و ليكن فرو مانده بى برگ سخت دوصد رقعه بالاى هم دوخته * ز حرّاق و او در ميان سوخته 315 بشهرى درآمد ز درياكنار * بزرگى در آن ناحيت شهريار كه طبعى « 2 » نكونامى انديش داشت * سر عجز در پاى درويش داشت بشستند خدمتگزاران شاه * سر و تن بحمامش از گرد راه چو بر آستان ملك سر نهاد * نيايش « 3 » كنان دست بربر نهاد 320 درآمد بايوان شاهنشهى * كه بختت جوان باد و دولت رهى « 4 » نرفتم درين مملكت منزلى * كز آسيب آزرده ديدم دلى نديدم كسى سر گران از شراب * مگر هم خرابات ديدم خراب « 5 » 325 ملك را همين ملك پيرايه بس * كه راضى نگردد بآزار كس سخن گفت و دامان گوهر فشاند * بنطقى « 6 » كه شه آستين برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد * بنزد خودش خواند و اكرام كرد زرش داد و گوهر بشكر قدوم * بپرسيدش از گوهر و زاد و « * » بوم بگفت آنچه پرسيدش از سرگذشت * بقربت ز ديگر كسان برگذشت

--> ( 1 ) . درخت . ( 2 ) . طبع . ( 3 ) . ستايش . ( 4 ) . بعد ازين بيت در نسخه‌هاى متاخر اين سه بيت الحاق شده : شهنشاه گفت از كجا آمدى ؟ * چه بودت كه نزديك ما آمدى ؟ چه ديدى درين كشور از خوب و زشت ؟ * بگو اى نكونام نيكوسرشت بگفت اى خداوند روى زمين * خدايت معين باد و دولت قرين ( 5 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 6 ) . بلفظى ، بلطفى . ( * ) چنان كه گفته شد ، اين كلمه بدون واو درست است - م .